پنج‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1387
سر در گمی

از کجا باید شروع کرد ؟چون همه فکر هایی که عجالتآ‌ در کله ام می جوشد مال همین  الان است. ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد

   از زمانیکه همه روابط خودم با دیگران بریدهام  می خواهم خودم را بهتر بشناسم.

خوب بود می توانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این توده ی نرم خاکستری پیچ در پیچ کله خودم را در اورده و بیندازم دور. بیندازم جلو سگ.

   در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را اهسته در انزوا می خورد و می تراشد.