X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1387
دلتنگی

پدر، پدرآنشب اگر خوش خلوتی پیدا نمی‌کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمیها نمی‌کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر برپا نمی‌کردی
کنون من هم به دنیا بی‌نشان بودم
پدر، پدر آنشب خیانت کرده‌ای شاید نمی‌دانی
به دنیایم هدایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی
از این بابت جنایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی

پدر، پدرآنشب اگر خوش خلوتی پیدا نمی‌کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمیها نمی‌کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر برپا نمی‌کردی
کنون من هم به دنیا بی‌نشان بودم
پدر، پدر آنشب خیانت کرده‌ای شاید نمی‌دانی
به دنیایم هدایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی
از این بابت جنایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی

جمعه 8 آذر‌ماه سال 1387
فواید پاره اجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان ازبین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخوردکرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دیدکه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و اورا سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبورمی کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم". مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد.

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبورمی شود پاره آجر به سمت ما پرتاب کند.

 این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!

یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1387
شام اخر

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!»

داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»

- سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!»

پنج‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1387

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد. 

 

هیچ چیز انقدر عجیب نیست که راست نباشد. 

 

هیچ چیز انقدر عجیب نیست که ژیش نیاید  

 

و هیچ چیز انقد عجیب نیست که دیر نپاید.

پنج‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1387
سنگ تراش

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387
تا کی دروغ

این یاداشت رو گذاشتم چون خیلی دیدم زنها میگند اقایون این هستند و اون هستند و...... و خیلی جاها هم دیدم اقایون میگند که خانمها این هستند و اون هستند و.....
خیلی جاها هم جوابش رو نوشتم که بابا زن و مرد فرق نمیکنه هر کس بخاطر شرایطش و موقعیتش و دید اجتماعی میتونه دروغ بگه و یا کارهای ناجور بکنه.(زن و مرد نداره فقط مدلش عوض میشه)
چه زن و چه مرد هر روز از همه دروغ میشنوند ولی چون با جنس مخالفشون رابطه احساسی دارند بیشتر ناراحت میشند و بیشتر تو چشمشون میاد.(و گرنه دنیا دنیای بدی شده برای همه)
هر چی زندگی مدرنتر شده انسانها بیشتر از هم دور شدند.چو ن بیشتر به طرف مادیت رفتند تا معنویات.
همه نیاز اصلیمون رو فراموش کردیم(عشق و اسایش)و دنبال نیازهای پوچ و ظاهری هستیم(لوکس و مدرن)
چیزهای عادی برامون لذت بخش نیست(
xxx
معمولی-غذا-لباس در حد نیاز-مکان زندگی-...)
همه هر روز بیشتر و بیشتر میخواهیم چون فکر میکنیم اینجوری بیشتر لذت خواهیم برد(در حالی که اینطور نیست)
مادیات یکجوریست که هر چه بیشتر داشته باشی ازش کمتر لذت میبری(مثلا اگر چند تا لباس داشته باشی بیشتر دوستشان داری تا اینکه خیلی داشته باشی و اصلا ندونی چی داری)
متاسفانه بخاطر همین ما هر روز داریم از هم دورتر و دورتر میشویم(معنوی)
به اشخاص به عنوان شی و یا کالا نگاه میکنیم(ظاهری)
هر کس برایمون سودمند تر بود(مادی) اون رو انتخاب میکنیم و یا هر کس زیبا تر بود.
بخاطر همین برای رسیدن به خواسته هامون(خواسته های بی منطق و تموم نشدنی)مجبوریم دروغ بگیم.کلک بزنیم و اونطور که دیگران دوست دارند خودمان را نشان دهیم(چون همه به عنوان کالا شدیم) و کالا باید طبق مد روز باشدو اگر ما کالا مد روز نباشیم مجبوریم خودمان را اونجور که مد روز هست نشان دهیم.
حالا هر جا یکجور هست(کشورها) مد روز همه جا مثل هم نیست(کشورهای خارجی و اسلامی و ..)
هر شخصی هم خاصه های اختصاصی خودش را دارد(سلیقه)
حالا اگر شما با کسی بخواهید باشید که خاصه هایی که اون از شما میخواهد رو نمیتونید تامین کنید و اون شخص رو هم نمیخواهید از دست بدهید(به دلایلی) شروع به دروغ گفتن میکنید(چون در غیر اینصورت به هدفتان نمیرسید)
حالا هر جای دنیا طبق شرایط منطقه دروغ گفته میشود.(هم زنها و هم مردها)
فقط نوع دروغ فرق میکنه چون انتظارات متفاوت هست.
حالا من اینجا میخوام دروغهایی که خودم میدونم رو بنویسم
دروغ های زنها در ایران

من تا حالا دوست پسر نداشتم(چون در غیر اینصورت خراب هست)
من تا حالا س ک س نداشتم(دختر باید دست نخورده باشد)
من هیچ جا م رو عمل نکردم و ارایش هم کم میکنم(ذختر باید زیبا باشه)
اگه کار خوب نداشته باشی بابام من رو به تو نمیده(مرد باید پولدار باشه)
من خانه دارم خوبه(دختر باید خونه دار باشه)
بابام نمیزاره من برم بیرون(دختر باید نجیب و خونگی باشه)
بخاطر حرف مردم باید مهرم ....باشه(زن بعد از جدایی ارزش اجتماعی و شرایط اقتصادی ندارد)
بخاطر حرف مردم خونه به اسمم کن(اگر ولش کنی باید تو خیابونها اواره بشه)
...............................................که همه بخاطر این هست که در ایران (فرهنگ) مرد باید پولدار باشه و زن باید نجیب باشه
دروغ مردها

چشمام قرمزه چون دیشب نخوابیدم(مواد کشیده)
ماشین خودمه(مرد باید پولدار باشه)
پولم تو راه گم شد(قمار کرده)
اضافه کاری کردم(خانم بازی کرده)
تو همش تو اعصالم میری(مست هست)
من عاشقتم (میخوام باهت
xxx
داشته باشم)
دلم برات خیلی تنگ شده(خیلی وقته
xxx
نداشتم)
تا چند وقت دیگه قرار همه چیزم درست شه(وعده سر خرمن)
کار مهم برام پیش اومده(خانم بازی-مواد کشی-الکل-قمار-....)
زنم بشی از گل بهت بالا تر نمیگم(تو خونه زندلنی و هر چی من بگم همونه)
.....................................و همه بخاطر این هست که در ایران مرد سالاری هست و مرد هر کاری دلش خواست باید بکند و همه هم باید قبولش کنند.
به قول یکی از دوستام...تا کی دروغ؟؟؟؟؟؟؟؟    

 

چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1387
راز حلقه ازدواج از زبان فروغ فرخزاد

دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او، این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد وگفت:

حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است

همه گفتند مبارک باشد، دخترک گفت :

دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر، دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته، هدر

زن پریشان شد ونالید که وای ،وای

این حلقه که در چهره ی او بازهم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است .

   1      2      3      4      >>